#داستانک | همبازی🎈-یه لحظه با یه دختری دیدمش، داشت باهاش بازی میکرد. با همون کفش های ... مرد میکر…
انتشار: 2026/07/28 10:06 UTC
#داستانک | همبازی🎈-یه لحظه با یه دختری دیدمش، داشت باهاش بازی میکرد. با همون کفش های ... مرد میکروفن را جلوی دهانش برد و اعلام کرد: " ماکان نصیری، پسربچهای با کفشهای کتونی سفید از میناب، لطفاً به مرکز گمشدگان بینالحرمین مراجعه فرمایید." دختر دست پسر را محکم گرفت و گفت:" میری یا پیش من می مونی ؟" پسر نگاهش به صحن افتاد، مادرش هنوز میان جمعیت اشک میریخت. آرام زمزمه کرد: " مامانم داره گریه میکنه. میشه به بابات بگی یه جوری آرومش کنه رقیه!؟" رقیه با لبخندی گفت: "عمهام! عمه زینب، بلده."🔰 به قلم: میثم محمدی؛ انجمن داستان کلمه حوزه هنری فارس#مارش_کلمات#میناببا ما همراه باشید :سایت | اینستاگرام | بله | ایتا | آپارات | دفتر روایت | باشگاه امید



