برای تولدمبه گواه شناسنامه ام، ۵ مرداد تولدم هست.وقتی نیک می نگرم تولدم واقعی ما در گذر از رنج ها و…
انتشار: 2026/07/27 06:55 UTC
برای تولدمبه گواه شناسنامه ام، ۵ مرداد تولدم هست.وقتی نیک می نگرم تولدم واقعی ما در گذر از رنج ها و آگاهی از هستی خویش اتفاق می افتد.مادرم یک بار مرا به دنیا آورد. اما با عبور از سه جهان پر تلاطم کوچ، ده و شهر بارها مرگ و تولد را تجربه کرده ام.رشد جمسی، فکری، معنوی، اخلاقی و اجتماعی ام در این سیر و سفر کوچ نشینی، روستایی و شهری تکامل یافته اما انگار به اجبار و زور بخش هایی از وجود مرا با کچ و آهک بهم فشرده اند.مادرم مرا در دل کوهستان جنگلی، در نخستین باران پاییزی بدون کمک ماما در کتار آبشاری زیبا به دنیا می آورد. تاریخ و زمان مهم نبود. چندین سال بعد مسیرشان به شهر میخورد نام "اردشیر" شناسنامه ام ثبت می کنند. بخشی از جسم و جان، احساس و اندیشه ام همچون طبیعت، هوا و آب لطیف، روان، سیال است. آزادی زبان، خیال، فکر و جسم در دایره رشته کوه ها .. تا جایی که توان داری می توانی فریاد بزنی، در رودخانه شنا کنی، از کوه ها بدون ترس بالا روی. اسب، قاطر، الاغ، گوسفند و بزغاله های زیبا را بی نهایت دوست داشته باشی و با آنها زندگی کنی.در دامن کوچ آدمها تعدادشان زیاد نیست اعتماد و امنیت برقرار هست. هر وقت طمع آرزو کباب باشد بی نصیب پدر مارا بی نصیب نمیگذاشت. دلهره قطعی آب و برق و گاز نبود. مشک آب یخچال سیار من بود. هیزم بلوط گاز و چشمه ها آب شرب، سایه شوم دولت ها بر زندگی جاری نبود. دولت ما پدر بود شهامت و شجاعتش امنیت ما را برقرار می کرد. "پول" بی معنی و فاقد ارزش بود زمین، دام، چراگاه و موسم کوچ مهم بود. نیروی قوی و چالاک مردان و زنان کوچ.و اما تولدم در زیست جهان شهر؛بخش معماری وجودم علمی، منطقی، قانونمند، منضبط، غیر منعطف و کمی خشک است. انگاری چون تعمیرات میراث فرهنگی بعدا با گچ و آهک به بخش طبیعی وجودی ام اضافه و چسبانده شده. این بخش نوظهور به شدت زیاده خواه، نا ایمن و سیری ناپذیر و مضطرب است. معنویت را پس میزند. زمان را شتابان و مصرف را فرهنگ میداند. همه چیز باید کنترل شود.میل، نیاز، زبان، قلم، فکر، احساس و رفتار. خیلی وقتا بین این دو بخش طبیعی و شهری من دعواهای شدیدی شکل می گیرد. خودم وساطت می کنم، آشتی میدهم مصالحه چیزی که از پدرم به عنوان ریش سفید مردمان کوچ آموختم، صلح و آشتی حلال دعواهای کوچ و ده بود. در هر جنگی پیش از آنکه شب برسد باید چای و شیرینی آشتی کنان را میل میکردند. در دوگانه های"سنت و مدرن"، "زندگی و سیاست" ناگزیر از قضاوتمهمه عمر در این تعارض گرفتاریم. میخواهم آرامش خودم را پیدا کنم میروم پیش مارم، گیسوان بلند فرفری اش را می بافم و برایم "کلیمه های چهل سرو" می سراید آرام تر می شوم. با پدرم از سیاست حرف میزنیم. می گوید: اینها را جای دیگر بازگو نکن، او مرا دوست می دارد. تابوهای زبانی کوچ کمرنگ شده به زبان خود می گوید: رووله دوستت دارم.یک بار دیگر در زندگی با دو فرشته نازنینم و همسر مهربانم متولد شدم. جهان را باید از چشم و ذهن و آنها نظاره و تجربه کنم. دلزدگی شهر را می شود با آنها راحت تر تحمل کرد.حرفه ی من امید بخشی به انسانهای درگیر مرگ است. با هر جرعه امید به زندگی و آکاهی و نجات انسانها دگرباره متولد می شوم. ما یک بار از شکم مادر به دنیا می آییم اما در جهان امروز ار بار در حال آفرینش هستیم.اردشیر بهرامی ۵ مرداد ۱۴۰۶ به مناسب سالروز تولدمt.me/ardeshir3bahrami


