من دوستدار روی خوش و موی دلکشممدهوش چشم مست و می صاف بیغشمگفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگوآن گه بگویمت که دو پیمانه درکشممن آدم بهشتیم اما در این سفرحالی اسیر عشق جوانان مه وشمدر عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوزاستادهام چو شمع مترسان ز آتشمشیراز معدن لب لعل است و کان حسنمن جوهری مفلسم ایرا مشوشماز بس که چشم مست در این شهر دیدهامحقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشمشهریست پر کرشمه حوران ز شش جهتچیزیم نیست ور نه خریدار هر ششمبخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوستگیسوی حور گرد فشاند ز مفرشمحافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوستآیینهای ندارم از آن آه میکشم#حضرت_حافظ🍃@appandane