خاطرات یک یهودی دمشقی«عاموس»، یهودی اهل دمشق که اکنون در اسرائیل زندگی میکند، در خاطراتش مینویسد:…
انتشار: 2026/08/04 05:32 UTCدریافت: 2026/08/05 09:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 09:32 UTC
خاطرات یک یهودی دمشقی«عاموس»، یهودی اهل دمشق که اکنون در اسرائیل زندگی میکند، در خاطراتش مینویسد:در یکی از روزهای ماه رمضان در دمشق، از هر خانهٔ مسلمان برای ما غذایی میآمد؛ یکی غذایی پخته میآورد، دیگری ماست، آن یکی سبزی و میوه، و دیگری سوپ یا لبنیه. خانهٔ ما در آن روزها همواره پذیرای کودکان، دختران و زنان همسایه بود که با مهربانی، انواع غذاها را برایمان میآوردند.مادرم از ما میخواست حرمت روزهداران را نگه داریم. با اینکه خودمان روزه نبودیم، اجازه نمیداد هنگام روز در خانه غذا بپزد تا بوی غذا به مشام همسایههای روزهدار نرسد. او صبر میکرد تا مسلمانان برای افطار دست به کار شوند، سپس غذای ما را نیز آماده میکرد.همیشه به من سفارش میکرد که در خیابان، مقابل روزهداران چیزی نخورم. عصرهای رمضان در بازار شاغور قدم میزدم و ازدحام مردم را کنار فروشندگان میوه و سبزی تماشا میکردم. مسلمانان هرچه میخریدند، سهمی هم به من میدادند و اگر قبول نمیکردم، با اصرار و محبت وادارم میکردند بپذیرم. در آن لحظهها احساس شادی میکردم؛ چنان که گویی خودم نیز مسلمان هستم و در میان آن همه محبت، دینم را از یاد میبردم. گاهی هم به بازار گوشت و مغازههای پاک کردن مرغ میرفتم و با علاقه کارشان را تماشا میکردم.روزی یکی از مسلمانان سه عدد سمبوسه به من داد. بوی خوش آن وسوسهام کرد و نتوانستم تا رسیدن به خانه صبر کنم. همانجا در خیابان شروع به خوردنشان کردم. ناگهان بچههای محل فریاد زدند: «روزهخواری کرد! روزهخواری کرد!»آنها نزد مادرم رفتند و ماجرا را تعریف کردند. مادرم نیز شاخهای نازک برداشت و همانجا مرا تنبیه کرد، سپس به خانه برد و بهشدت سرزنشم کرد و یک هفته اجازه نداد از خانه بیرون بروم؛ نه به خاطر خوردن غذا، بلکه چون احساسات و شعائر همسایههای روزهدار را رعایت نکرده بودم.پس از آن، هر بار که میخواستم از خانه بیرون بروم، مادرم لباسهایم را میگشت تا مطمئن شود چیزی برای خوردن همراهم نبرده باشم.ما در فضایی آکنده از احترام متقابل زندگی میکردیم؛ نه از تبعیض دینی خبری بود و نه از دشمنی و اختلاف.امروز در سرزمینی که آن را «سرزمین موعود» مینامند، دیگر آن محبت و احترامی را که از همسایههای مسلمان خود دیده بودم، نمییابم. آنان ثروتمند نبودند؛ مردمانی ساده و معمولی بودند، اما با زندگی خود احساس رضایت و آرامش داشتند. سرمایهٔ واقعیشان اخلاق نیک، عزت نفس و رفتار انسانی و بزرگوارانهشان با دیگران بود.اکنون در کشوری زندگی میکنم که به من گفته بودند سرزمین موعود است؛ همانجا که پدرم هنگام مهاجرت از آن سخن میگفت. اما امروز احساس میکنم در میان مردمی که از نظر دین با من یکی هستند، غریبم. رفتار و اخلاقشان هیچ شباهتی به آنچه در زادگاهم، دمشق، میان مردم مهربان و بردبار دیده بودم، ندارد.ما اینجا همچون غریبههایی هستیم که در سرزمینی زندگی میکنیم که احساس تعلقی به آن نداریم. گاهی با خود میاندیشم شاید من، پدر و مادرم و همهٔ خانوادهام، زمانی که از ریشههای اصیل دمشقی خود دل کندیم، راه را به اشتباه رفتیم.به نقل از کانال عربی: من هنا وهناك🌿🌿🌿🌿🌿www.anvarweb.net@anvar_net

