داستان شب 🌙 مردی هر روز از کنار پیرمردی میگذشت که جلوی مغازهاش بساط کوچکی داشت. یک روز دید پیرمرد…
انتشار: 2026/08/23 19:00 UTCدریافت: 2026/08/23 20:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 20:40 UTC
داستان شب 🌙 مردی هر روز از کنار پیرمردی میگذشت که جلوی مغازهاش بساط کوچکی داشت. یک روز دید پیرمرد خسته است و نمیتواند وسایلش را جمع کند. مرد با خودش گفت: «امروز عجله دارم، فردا کمکش میکنم.» فردا که برگشت، بساط پیرمرد دیگر آنجا نبود. از مغازهدار پرسید…داستان شب 🌙مردی هر روز به نهالی که تازه کاشته بود آب میداد و منتظر بود زودتر بزرگ شود.یک روز عصبانی شد و گفت: «چرا هنوز هیچ تغییری نکردی؟»پیرمردی که از آنجا میگذشت لبخند زد و گفت:«تو فقط چیزی را میبینی که روی زمین است؛ اما این نهال، همین حالا دارد ریشههایش را عمیق میکند.»چند سال بعد، همان نهال تبدیل به درختی تنومند شد؛ آنقدر محکم که در طوفان هم خم نشد.گاهی چون نتیجه را نمیبینیم، فکر میکنیم هیچ اتفاقی نمیافتد؛ درحالیکه مهمترین تغییرها ممکن است دور از چشم ما در حال شکل گرفتن باشند.@AmolNoor




