داستان شب 🌙 مردی سالها پیش درختی کوچک کنار جاده کاشت. مردم به او خندیدند و گفتند: «تا این درخت بزر…
انتشار: 2026/08/19 19:12 UTCدریافت: 2026/08/19 21:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 21:30 UTC
داستان شب 🌙 مردی سالها پیش درختی کوچک کنار جاده کاشت. مردم به او خندیدند و گفتند: «تا این درخت بزرگ شود، تو دیگر اینجا نیستی!» مرد فقط لبخند زد و گفت: «من درخت را برای خودم نمیکارم.» سالها گذشت. مرد پیر شد و روزی دوباره از همان جاده عبور کرد. درخت حالا…داستان شب 🌙مردی هر روز از کنار پیرمردی میگذشت که جلوی مغازهاش بساط کوچکی داشت. یک روز دید پیرمرد خسته است و نمیتواند وسایلش را جمع کند. مرد با خودش گفت: «امروز عجله دارم، فردا کمکش میکنم.»فردا که برگشت، بساط پیرمرد دیگر آنجا نبود. از مغازهدار پرسید چه شده؟گفت: «دیشب حالش بد شد و به بیمارستان رفت.»مرد ناراحت شد؛ نه فقط به خاطر پیرمرد، بلکه به خاطر یک جمله که مدام در ذهنش تکرار میشد:«فردا کمکش میکنم.»از آن روز هر وقت میتوانست کاری برای کسی انجام دهد، منتظر فردا نمیماند.بعضی فرصتها فقط یکبار از جلوی زندگی ما عبور میکنند؛ خوبی کردن را به «بعداً» موکول نکنیم.@AmolNoor



