چشمانت را که دیدم،فهمیدمهمهی تاریکیهابرای بلعیدنِ نور نیامدهاند…بعضی تاریکیهاسالها در انتظارِ…
انتشار: 2026/08/05 22:21 UTCدریافت: 2026/08/08 23:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 23:58 UTC
چشمانت را که دیدم،فهمیدمهمهی تاریکیهابرای بلعیدنِ نور نیامدهاند…بعضی تاریکیهاسالها در انتظارِ دستی ماندهاندکه چراغی در آنها روشن کند.تو شبیه خونآشامی بودیکه قرنهادر ویرانهی یک شبِ بیپایاننامِ کسی رازیر لب تکرار کرده بود؛موجودی که مرگاز او گریخته بود،اما زندگیهرگز درِ خانهاش رانزده بود.میگفتنداز تو باید گریخت…از سایهایکه بر دیوارِ زمان افتاده بود،از چشمانیکه طلوعِ هزار خورشید را دیده بودندو هنوزدر حسرتِ یک صبحِ واقعی میسوختند.اما هیچکس نمیدانستپشتِ آن سکوتِ سرد،قلبی مانده بودکه قرنهاصدای خودش رانشنیده بود.تو شکارچیِ جانها نبودی…تو آخرین بازماندهی نسلی بودیکه مرگ را از دست داده بود.و منگردنم را پنهان نکردم؛نه از شجاعت،نه از بیپروایی…فقط میدانستمآنچه در جستوجویش بودهایدر رگهای من نیست.در همان لرزشیستکه قرنها پیشقلبت را ترک کرده بود؛همان که حالابا دیدنِ منآرامآرامبازمیگردد.اگر امشبلبهایت به من نزدیک شوند،شاید خونِ مرا ننوشی…شاید فقطاین تاریکیِ کهنه باشدکه آرامآراماز رگهایت بیرون میرود.و شایدپس از هزار سال،برای نخستین بار،کسی تو رانه به چشمِ یک هیولا،که به چشمِ انسانی ببیندکه فقطبیش از حد طولانیتنها مانده است.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a


