دوش از لب پیمانه، رازی به دلم بنشستکان رندِ غزلخوان هم، از نرگس او شد مستساقی قدحی آورد، روشن ز رخ…
انتشار: 2026/08/05 12:13 UTCدریافت: 2026/08/08 23:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 23:58 UTC
دوش از لب پیمانه، رازی به دلم بنشستکان رندِ غزلخوان هم، از نرگس او شد مستساقی قدحی آورد، روشن ز رخ جاناندل در خم زلفش از، غوغای جهان وارستتا سلسلۀ مویش، بر باد پریشان شدعقلی که به خود نازید، از بندِ مَجازَش رَستصد دل به یکی جرعه، از دست بشد ناگاهتا قفلِ دَرِ می را، آن ساقیِ مهرو بستدر دایرۀ رندان، جایی نبود ما راالا که به بوی او، شوری به جهان پیوستما گوشهنشینانِ دِیریم و خطاپوشانتا عشق بر این مسند، پیروز و سرافراز استای دل تو چه میجویی؟ در صومعه و خلوتکآنجا که غمش آمد، تسبیح ز هم بشکست#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a


