دیروز، یازدهم مرداد، فقط یادآوری روزی بود که پا به این جهان گذاشتم. اما هرچه بیشتر زندگی میکنم، کم…
انتشار: 2026/08/03 17:18 UTCدریافت: 2026/08/15 02:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:28 UTC
دیروز، یازدهم مرداد، فقط یادآوری روزی بود که پا به این جهان گذاشتم. اما هرچه بیشتر زندگی میکنم، کمتر باور دارم که تولد، آغاز باشد. شاید تولد، اولین قرار انسان با پایان است، از همان نخستین نفس، زمان آرامآرام شروع میکند به پس گرفتنِ ما؛ بیصدا، بیشتاب، بیرحم... و در عین حال، عادل. ببینید سالها طول کشید تا بفهمم زندگی، مسابقهی ماندن نیست مسابقهی معنا بخشیدن به این فاصلهی کوتاه میان تولد و مرگ است. من باور دارم زنده ماندن، هنر نیست. درخت هم زنده میماند. سنگ هم قرنها دوام میآورد. هنر آن است که در این فرصت کوتاه، چیزی در جهان تغییر کند؛ هرچند به اندازهی یک دل که کمتر بشکند، یک انسان که دوباره به خودش ایمان بیاورد، یا کودکی که آیندهاش اندکی روشنتر شود. هر سال که از عمرم گذشت، بیشتر از دستاوردهایم، با شکستهایم آشنا شدم. فهمیدم انسان، بیشتر از آنکه ساختهی پیروزیهایش باشد، ساختهی زخمهایی است که نگذاشته او را به هیولا تبدیل کنند. من هم مثل همه اشتباه کردهام. آدمهایی را رنجاندهام، تصمیمهایی گرفتهام که امروز شاید طور دیگری میگرفتم، به بعضی انسانها بیش از اندازه اعتماد کردهام، و گاهی برای کسانی جنگیدهام که حتی نمیدانستند چرا کنارشان ایستادهام. بارها محبت کردم و به سوءنیت متهم شدم.احترام گذاشتم و بیاحترامی دیدم. دست دراز کردم و گاهی همان دست، پس زده شد. آن روزها از خودم میپرسیدم: آیا مهربانی اشتباه بود؟ امروز پاسخ دیگری دارم. اشتباه، مهربانی نبود؛ اشتباه، انتظار فهمیده شدن بود. آدمها همیشه از دریچهی زخمهای خودشان قضاوت میکنند. کسی که بارها فریب خورده، حتی به محبت هم شک میکند.بعضی کسانی که نتوانستند محبت کنند، شاید خودشان هرگز محبت سالم را تجربه نکرده بودند. کسی که جهان را میدان رقابت میبیند، از فداکاری هم دنبال منفعت میگردد. و این، بیش از آنکه تقصیر آدمها باشد، تراژدیِ زمانهی ماستما در روزگاری زندگی میکنیم که جنگ، تحریم، فشار اقتصادی، ناامنیِ آینده و فرسودگیِ روان، آرامآرام چیزی را از درون انسانها ربوده است، توانِ اعتماد کردن رادیگر فقط جیبها خالی نشدهاند؛،دلها هم خسته شدهاند. آدمها آنقدر درگیر زنده ماندن شدهاند که گاهی زندگی کردن را فراموش کردهاند. کمتر کسی حال خودش را دارد، چه برسد به حال دیگری.عصبانیت بیشتر شده، تحمل کمتر شده، خشونت عادیتر شده و امید، آرامآرام به کالایی کمیاب تبدیل شده است.شاید به همین دلیل، امروز بیش از نان، بیش از پول، بیش از هر چیز، به انسانهایی نیاز داریم که هوای هم را داشته باشند؛ نه برای اینکه دنیا را نجات دهند، فقط برای اینکه نگذارند دیگری سقوط کند. سال گذشته، برای سرزمینم هم سال آسانی نبود،جوانانی را از دست دادیم.خانوادههایی داغدار شدند.جنگ، دوباره سایهاش را بر زندگی مردم انداخت. در چنین روزگاری، گاهی حتی سکوت هم متهم میشوداگر حرف بزنی، گروهی از تو دلگیر میشوند.اگر سکوت کنی، گروه دیگری تو را قضاوت میکنند. انگار همه از تو انتظار دارند شبیه آنها فکر کنی. اما من سالهاست به این نتیجه رسیدهام که حقیقت، بزرگتر از هر جناح، هر شعار و هر تعصبی است. درد، رنگ سیاسی نمیشناسد. اشکِ مادر، ایدئولوژی ندارد. و رنج انسان، قبل از هر چیز، رنج انسان است. شاید به همین دلیل، هرچه بیشتر زندگی میکنم، کمتر به قضاوت آدمها علاقه دارم و بیشتر به فهمیدنشان.من سالها مدرس و معلم بودهام، مددکار بودهام، کنار کودکان، دانشجویان، دانشآموزان، خانوادهها و انسانهای زخمی نشستهام. و اگر چیزی از این سالها یاد گرفته باشم، این است که بیشتر انسانها، بد نیستند، فقط خستهاند و یا با نشخوار فکری خودشون رو خسته میکنند، خسته از جنگیدن. خسته از ترس. خسته از آیندهای که هر روز مبهمتر میشود. خسته از اینکه مدام باید قوی باشند. شاید بزرگترین وظیفهی ما این نباشد که زندگی آدمها را تغییر دهیم. شاید فقط کافی باشد لحظهای کاری کنیم که احساس کنند در این جهان، هنوز کسی آنها را میبیند.



