♤ بیدل دهلوی◇ سدهٔ یازدهم و دوازدهمگرفته اشکِ مرا دیده تا به دامان، رقص؛چُنینکه داد ندانم به یادِ…
انتشار: 2026/08/09 22:54 UTCدریافت: 2026/08/11 09:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 09:15 UTC
♤ بیدل دهلوی◇ سدهٔ یازدهم و دوازدهمگرفته اشکِ مرا دیده تا به دامان، رقص؛چُنینکه داد ندانم به یادِ مستان، رقصاگر ز بزمِ جنون، ساغرت به چنگ افتد:چو گردباد، توان کرد در بیابان، رقصز اضطرابِ دل، اهلِ زمانه، بیخبر اندبُوَد تپیدنِ بسمِل، به پیشِ طفلان، رقصفضولی، آینهٔ دستگاهِ کمظرف است؛بهرویِ بحر، کُنَد قطره، وقتِ باران، رقصگشادِ بال، در این تنگنا، خجالت داشت؛شرارِ ما، به دلِ سنگ، کرد پنهان، رقصمگر به باد، فروشی، غبارِ ما؛ ورنه:ز خاک، راست نیاید بههیچ عنوان، رقصبه اعتمادِ نفَس، اینقدَر چه مینازی!؟بهاشک، صرفهندارد بهدوشِ مژگان،رقصبه این ترانه، صدای سپند، میبالد؛که تا ز خود، نتَوان رَست، نیست امکان، رقص...@amir1972diba