د)مرغهای عشق در بمباران، اسماعیل فصیح، مجله آدینه، شماره ۲۲، اردیبهشت ۱۳۶۷.
انتشار: 2026/08/04 18:26 UTCدریافت: 2026/08/13 14:26 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 14:26 UTC
د)مرغهای عشق در بمباران، اسماعیل فصیح، مجله آدینه، شماره ۲۲، اردیبهشت ۱۳۶۷.
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — آمین
•▪︎درخت تشنه!(ادامه از بالا🔺️)خب! گیله وا در ۱۴سالگیاش اعلام کرد برای آنکه پویا و باکیفیت بماند به خون تازه نیاز دارد. به جوانانی که مجله را به ایدههای تازه بیارایند و راه نو بگشایند و خواستنیترش کنند. رونمایی از عنوان سردبیری و سپردن برخی مسئولیتها به او هم در همین راستا بود. البته که ماهیتِ کار درست بود، اما مساله اینجاست؛ چه شد که این رَویه پایدار نماند؟ چه شد که بعد از ۲۱ سال (حالا در سال۱۴۰۵) گیلهوا از بعد ساختار اداری و اجرایی در همان جایی ایستاده و در همان شمایلی جلوه میکند که روز نخست! (۳۵سال پیش) گو اینکه از بُعد کیفیتِ تولید ایده و محتوا هم با فاصله از روز تولدش عقبتر مانده!چه شد که حالا، باز، پوراحمد جکتاجی- که دو دهه پیش ذخایر بدنیاش را برای ادامۀ مسیر، به تنهایی ناکافی، و خود را در آستانۀ از پای افتادن میدید، همچنان تنهاست و جز فرزندانش هیچ یاری برای کاری به این دشواری در کنارش نیست؟! یکم.تجربه و مشاهده میگوید بقای گیلهوا تا امروز، جدای از خوشنامی- که محصول پاکیزه خویی و رابطۀ سالم با مخاطب، نه بهرهمندی از رانتهای ویژه است!- بسیار به همین انحصاری ماندنِ مدیریت و تصمیمسازی فردی وابسته است.درست است! کارِ گروهی آرمان و ایدهآل همه است! مع الاسف اما، ما در کارِ جمعی و سازمانی (به ویژه در امور مرتبط با فرهنگ) فقیر، نابلد و عقیمیم. با هم که هستیم بیشتر از آنکه سبکبار شویم، در کارها به دشواری میرسیم. و این را جکتاجی میدانست.البته که حس تملک هم، پررنگ، در کار بود. او نمیخواست و نمیتوانست فرزند جوانش را در مسیری و با آرایشی ببیند که دلخواه و سلیقهاش نبود (که البته حقش بود) پس از میانه کار، دیگر تمرکزش بر حفظ و بقای گیله وا بود تا رشد و پویایی و زیباییاش! دومآن چه حالا از پس ۳۵سال مشهود است، تمرکز بر بقا، گیله وا را دچار سکون کرده است (همین گیله وای کم تحرک و خسته هم البته هنوز یگانه و دُردانۀ مطبوعات گیلان است)علل رکود اما فقط این نیست. جهان، جهانِ ۳۵ سال پیش نیست. سرتاسر دگرگون شده. رسانههای دیجیتال، مدیای غالبند (ارزان و فراگیر) و نوع بشر از مسیر گوشیهای همراه در دریای اطلاعاتِ برآمده از شبکههای اجتماعی غرقه است. دلبستن مطلق به جریدۀ کاغذی از هر نظر (معنایی و مالی) دیگر کار خِرد نیست. و ادامۀ بقا با این شیوه و شمایل هم اساساً شدنی نیست.و دیگر؟ فقرِ قلم (که آسیب اصلیست)نگاهی به کتابها، یادداشتها و مقالات تحقیقی- پژوهشیای بیندازید که حول موضوعات مرتبط با گیلان در یک سال گذشته منتشر شده. به چه عددی میرسید؟ و قابل تاملتر؛ چندنفر از پدیدآورندگانشان جواناند (مثلاً زیر سی سال) فاجعه دقیقاً همینجاست. ما کاهلی کردهایم. گذشته را از دست دادهایم و امروز به ناچاری در نقطهای ایستادهایم که اگر بخواهیم هم حتا خون تازۀ چندانی نیست که در رگهای فرهنگ بریزیم.ریشۀ درخت تنومند گیلهوا، از این رو تشنه است. و اگر در سیمای آن طراوتی نیست، همهاش متوجه باغبان نیست. رودها خشکیدهاند و در آسمانِ امروز، ابری برای باریدن نیست.به فردا اما همیشه میشود امید بست.... اشاره:این یادداشت پیشتر در پایگاه تحلیلی مرور منتشر شده:mroor.org/tnl#%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9…
•درختِ تشنه!به بهانۀ سی و پنج سالگی گیلهوا این که نشریهای مستقل از دولت و کاملاً خصوصی، با رویکردی پژوهشگر و هویتمحور، در حوزهای فرهنگی، دور از مرکز، سی و پنج سال، مستمر و بی وقفه منتشر شود، در تاریخ مطبوعات ایران، اتفاق دیریابی ست. از این رو حالا گیلهوا از پس این همه سالِ رفته، جدای از کیفیتِ محتوای امروزش، نه فقط یک رسانه یا جریدۀ معتبر و محترم است، بلکه برای مردمان سرزمین گیل و دیلم، حکم گنجینهای نادر و گرانسنگ را دارد که باید از سوی هرکس که هواخواه فرهنگ است به حد نهایت قدر دانسته و از آن مراقبت شود.دانستن رازِ مقبولیت، بقا و عمر بلند گیلهوا هم حتماً البته از آن خواستههاییست که طالبِ زیادی دارد. و پاسخ؟گیلهوا در واقع سازمانی یک نفره است. علیرغم کوششهایی پراکنده اما نافرجام، هیچگاه به معنای واقعی کلمه، جمعی و هیاتی اداره نشد و هیچگاه در قوارۀ یک نهاد یا شرکتِ سهامی نبود. آن چه یکی از اصول و قواعد اداره نشریه است (داشتن هیات تحریریه) هرگز در گیلهوا موضوعیت نداشت و از همان ابتدای برآمدنش در سپهر مطبوعات ایران در تیرماه ۱۳۷۱، تنها یک نام (محمدتقی پوراحمد جکتاجی؛ با عنوان صاحب امتیاز و مدیر مسئول) بر پیشانیاش حک بود که تا ۱۴سال بعد (و البته همین حالا هم!) همۀ شئونات و امورات نشریه با ایده و ارادۀ او به سامان میشد. در واقع تا شمارۀ ۸۴ (سال چهاردهم) هر نامی که در شناسنامۀ مجله به دیده میآید، همکار افتخاری آن شماره است برای تولید محتوا در چهارچوب هویت تعریف شده برای گیلهوا، نه موثر در رویکردها و سیاستگذاری آن. اما آنچه در تابستان۸۴ رخ داد که بازتابش هم در یادداشت مدیرمسئول گیلهوا جلوه کرد، اتفاق قابل تاملی بود. انقدر که مرورِ آن سندِ مکتوب، همین حالا، مسیری میگشاید برای رسیدن به پاسخی بر آن پرسش دربارۀ چرایی و چگونگی دوام و بقایِ اینگونۀ گیلهوا، و هم نشانه و ادلهایست برای وضعیتی که همین امروز مهمترین و موثرترین ارگان مطبوعاتی-رسانهای- فرهنگی ِمستقل تاریخ گیلان به آن دچار است. محتوای آن یادداشت چه بود و چرا مهم است؟بگذارید ابتدا بریدههایی از این یادداشت را که به قلم شخصِ پوراحمد جکتاجی در شمارۀ ۸۴، از سال۸۴ گیلهوا آمده مرور کنیم. متن، خودش ما را به پاسخهایی که میطلبیم هدایت میکند. «... دو سه سالی بود که به این فکر افتادیم باید در نحوۀ ادارۀ مجله اصلاحاتی صورت دهیم و در روند آن تغییراتی به وجود آوریم. ادامۀ کار به شیوه معمول دیگر برایمان دشوار و ناممکن بود. تا این زمان هر چه بود به تنهایی صورت گرفت. وسواس بیش از حد در اجرا و ادارۀ نشریه، به خاطر نوع و بدعت کاری که گیلهوا داشت و پی گذاشت، آن هم صرفاً در محدودۀ گیلان شناسی، به ویژه ورود به پهندشت ادبیات مکتوب گیلکی که تاکنون مجهول و مغفول مانده بود و از پس آن تصحیح متعهدانۀ متون فارسی تا دو بار و متون گیلکی تا سه و حتی چهار بار، برای این که مطالب ارسالی دوستان بی غلط چاپ شود و غلطهای چاپی مجله به حداقل برسد، ما را از سرعت کار و شتاب انتشار باز میداشت. از طرفی مانده ذخایر قدرت بدنی- از جمله دید چشم که بر شمردیم و بی خوابیهای مفرط که اثرات سوء آن اخیراً مشاهده می شود- هنوز کاملاً ما را از پای نینداخته بود و زمان این که بالاخره گیله وا را، این نهال نوپای فرهنگ گیلان را که سالها زحمتش را کشیده بودیم باید به دست کس یا کسان دیگری بسپریم به گمانمان هنوز سر نرسیده بود. چه قصدمان نهادینه کردن مجله بود در جامعه رنگ باختۀ گیلان، و حفظ خط مشی آن که بنیادی شود و سبکی گردد و شیوهای، خاصِ گیله وا. بنابراین وسواس مورد نظرمان تا این زمان معقولانه و قابل توجیه بود.اینک اما در آستانۀ چهاردهمین سال انتشار مجله، با رشدی که گیله وا کرده و قدی که کشیده، مقارن با بلوغ کاری آن مصلحت ایجاب میکند تا در ادارۀ شاداب تر و پویاتر آن، گیلهوا را به دست جوانتر و پرتحرکتر دیگری بسپریم و خود در عرصۀ دیگری، کار جدیدتری را دنبال کنیم. پس امور فنی و اجرایی آن را که کاری صوری و هنری است دست دخترم، سونه، و پسرم، ماکان، سپردم که سالیانی چند شاهد وسواسهای فزاینده و نکتههای باریک کار با من بودهاند و امور تحریریه را که کاری بطنی و محتوایی است به دست با کفایت یکی از نزدیکترین دوستان شاعر و پژوهشگرم-هوشنگ عباسی- میسپرم که سالهای زیاد شاهد تلاشهای شبانهروزی در تنهاییم بود و خود خرسندم از این پس، نه که مستقیم، بلکه در کنار آنها سالیانی چند هم ناظر جوانی و بلوغ گیلهوا باشم. اگر منبعد جوانگرایی، تنوع و برتافتن سلایق جدید در آن مشهود شد بدانید همانا حضور کمترِ من در ادارۀ داخلی مجله است...»◾ ادامه در پایین🔻@aminhaghrah
•ز بیدردان، علاج درد خود جستن به آن مانَدکه خار از پا برون آرد کسی با نیش عقربها!#صائب@aminhaghrah
خ)کینهکشی، محمود گلابدرهیی، مجله آدینه، شماره ۲۲، اردیبهشت ۱۳۶۷.
ح)عیدتان مبارک آقای نیوتن، فرج سرکوهی، مجله آدینه، شماره ۲۲، اردیبهشت ۱۳۶۷.
چ)در فاصلهی آژیرها، فیروز هوشیار، مجله آدینه، شماره ۲۲، اردیبهشت ۱۳۶۷.