📎رویارویی بهنجار با آسیب (۲)🔺پیشنیاز لازم برای تکوین بهنجار یک شخصیت سالم، توان تجربه، دربرگیرند…
انتشار: 2026/08/12 14:30 UTCدریافت: 2026/08/15 02:04 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:04 UTC
📎رویارویی بهنجار با آسیب (۲)🔺پیشنیاز لازم برای تکوین بهنجار یک شخصیت سالم، توان تجربه، دربرگیرندگی و تحملپذیر کردن تجارب و احساسات خام کودک( به تعبیر بیون عناصر بتا) از سوی مادر است. اگر مادر برای ایفای این نقش به اندازه کافی خوب نباشد، ظرفیت نمادسازی، تفکر، شکل دادن به روایت و ذهنیسازی در کودک مخدوش میشود. بدون یک محیط امن، تصویر درونی کودک از خود پراکنده و نامنسجم میشود. 🔺قایق، نیاز به آبی دارد که وجود و وزن او را متحمل شود و بتواند از یک سو در دل دریا ثبات خود را حفظ کرده و از سوی دیگر به اندازهای قابلیت انعطاف داشته باشد که رو به هدف حرکت کرده و در میان امواج به پیش رود. یک قایق با طراحی مناسب، میتواند طوفانهای نیرومند را پشت سر بگذارد. اما بعضی طوفانها چنان شدیدند که هر قایقی را دچار خسارت کرده و در معرض غرقشدگی قرار میدهند. پیامد چنین طوفانهایی به میزان زیادی به این بستگی دارد که چگونه شرایط محیطی چه در معنای محدود خانوادگی و چه در مفهوم گسترده و اجتماعی آن بتواند به کمک فرد بشتابد. محیطی که دربرگیرندگی داشته باشد به شکلی مشابه مادر در زمان کودکی عمل میکند و تجربه آسیب را که شامل عناصر خام هیجانی، بدنی و ذهنی است به شکل موقت در خود جای داده و آن را به شکلی هضمپذیر به فرد آسیبدیده برمیگرداند تا بتواند آن را معنی و پردازش کند.t.me/alifiroozabadi1344
پستهای تلگرام — دكتر فیروزآبادی
📎رویارویی بهنجار با آسیب (۳)🔺در تروما با یک شوک، یک سکته ناگهانی و نیرومند در جریان تجارب روزمره زندگی روبرو هستیم که طوفانی ذهنی ایجاد میکند. همانگونه که فرنتزی میگوید در موقعیت تروماتیک دنیای فرد کم و بیش دچار فروپاشی میشود و احساس ناامنی و درماندگی به وی دست میدهد. تروما تمامی فرایندهای بیوشیمیایی، فیزیکی، ادراکی، شناختی، هیجانی، رفتاری و روانشناختی انسان را به هم زده، به اختلال در ارتباط بخشهای مختلف مغز میانجامد و فرایندهای دفاعی ایتدایی و غریزی را در ما فعال میکند. 🔺فرد درگیر در تروما حس امنیت و پیشبینیپذیری خود را از دست میدهد. روندهای متناقضی در او شکل میگیرد که در همان حال که میخواهد آنچه را که بر او گذشته فراموش کند تمایل به یادآوری نیز دارد. هم مایل به رویارویی است و هم میخواهد اجتناب کند.🔺فرد آسیب دیده توان درک خود را از دست میدهد. تاثیر عملکردهای شناختی و هیجانی کاهش یافته و کنترل بر رفتار کم میشود. واکنشهای واپسروانه غلبه یافته و توان نماد سازی و بیان کلامی آن چه بر او گذشته دچار اختلال میشود. 🔺رویداد تروماتیک باعث ایجاد تروما در هر فردی نمیشود. برخی از افراد میتوانند پنجه در پنجه تجربه آسیبزا انداخته و آن را بدل به بخشی از وجود خود کنند. انسجامبخشی به تجربه آسیب فرایندی است که در پاسخ نابهنجار نسبت به آسیب غایب است.🔺مراحل پردازش بهنجار آسیب:✔️تجربه رویداد: در همان حال که آسیب تجربه می شود، فرد آسیب دیده در تماس با خود و واقعیت دنیای خارج باقی میماند. هسته درونی شخصیت از هم نمیپاشد و تصویر فرد از خودش مخدوش نمیشود. در پناه این حضور مداوم، درد و رنج خود را به دوش میکشد و به بقا و پایداری خود اعتماد دارد. ✔️سوگواری: در فرایند سوگواری، به تدریج آن چه را که گذشته و آن که را از دست داده پشت سر میگذارد اما خاطره آن را در درون نگاه می دارد.✔️انسجامبخشی به تجربه: فرایندهای قبلی به انسجامبخشی کمک میکنند که روندی است که فرد با فقدان روبرو شده و میتواند آن را در قالب حکایتی هرچند غمبار و دردآفرین برای خود و دیگری بازگو کند.🔺در پردازش بهنجار آسیب، با رشد شخصیتی روبرو هستیم. زمانی که آسیب درونی و منسجم شد، بدل به آجرهایی جدید در ساختمان شخصیت فرد میشود.t.me/alifiroozabadi1344
📎رویارویی بهنجار با آسیب (۱)🔺در طول رشد شخصیت، کودک در جریان رویدادهایی که هر لحظه در معرض آنها قرار میگیرد، آغاز به شکل دادن به تصویری درونی از خود(خویشتن) میکند. این رویدادها، شامل موارد آسیبزایی هم می شوند که نیازمند تعبیر و تفسیر و معنی بخشی هستند. رشد بهنجار شخصیت ارتباطی تنگاتنگ با محیطی به اندازه کافی امن چه در خانواده و چه جامعه دارد. یک پیششرط مهم برای شکلگیری شخصیت منسجم وجود روابط اولیه مناسب(به اندازه کافی خوب) است که احساسات کودک را در خود جای داده و از طریق پاسخ آینهای به خود او باز بتابانند. این آینهای است که کودک خود را در ان به نظاره مینشیند و روابط آینده خود را بر اساس آن بنا میکند. اما، نیاز به روابط امن، کارا و دربرگیرنده منحصر به زمان کودکی نیست و هرگز در زندگی از بین نمیرود.🔺رویدادهای آسیب زا که خارج از توان فرد برای فهم و پردازش هستند، تصویر او از خود را در کوتاهمدت یا به مدتی طولانی و در مواردی به شکلی دائمی مخدوش میکنند. نتیجه نهایی آسیب بستگی به این دارد که آیا فرد به تنهایی یا به کمک دیگران، می تواند تصویر سابق را به خود برگردانده و جایی برای تجربه آسیبزا در داستان زندگی خود پیدا کند یا نه.🔺میتوانیم خود را به قایقی تشبیه کنیم که بر دریا(محیط پیرامون)در حال حرکت است. هسته اصلی شخصیت ما همانند سکان قایقی است که به قایق ثبات بخشیده و جهت آن را تعیین میکند. اگر طوفان رخ دهد، سکان به قایق کمک میکند تا علیرغم تلاطمهای دریا ثبات خود را حفظ کرده و غرق نشود.🔺علاوه بر سکان عملکرد دیگر قسمتها مانند بادبانها نیز در حفظ ثبات قایق مهم هستند. انها به قایق قابلیت انعطاف در هوای طوفانی میبخشند. در برابر شرایط آسیبزا فرد به مدد منابع درونی خود و درک مثبتی که از خود در مراحل اولیه زندگی شکل داده میتواند به شکلی پویا با شرایط غیرقابل پیشبینی و استرسزا کنار بیاید. به عبارتی دیگر، شخصیت سالم از یک سو به ارزش و تواناییهای خود باور دارد(سکان) و از سوی دیگر آرمانها و الگوهای الهام بخشی را درونگیری کرده که بتواند با تکیه بر انها اهداف خود را در اینده به شکلی واقعبینانه طراحی کند(بادبانها). این فرایند به تعبیر هانس کوهوت از دل پاسخ آینهای و ایدهالی والدین شکل میگیرد. 🔺در مدت شکلگیری شخصیت، کودک توان دربرگیرندگی پیدا میکند. در ابتدا، او نمیتواند موادی را که از محیط میرسند بدون کمک و یاری مادر هضم و جذب کند و این مواد میتوانند او را در خود غرق کنند. مادر یا مراقبتگر اولیه این عملکرد در برگیرندگی را به عهده گرفته و تجارب خام ابتدایی کودک را بدل به تجاربی هضمپذیر میکنند تا کودک به تدریج به ساحت نمادها وارد شده و بتواند معنی بسازد و به هیجانات خود نام بدهد و در قالب یک داستان و شرححال منسجم آنها را بازگو کند. همچنین به موازات آن، توان ذهنیسازی نیز به وجود میآید. کودک نه تنها حالات ذهنی خود را درک میکند بلکه به احساسات دیگران نیز پی برده و میتواند واکنش آنها را پیشبینی کند. بر پایه همه این فرایندها، حس امنیت شکل میگیرد که روابط بعدی فرد را تقویت کرده و در زمانهای آسیب و استرس به کمک وی میآیند.t.me/alifiroozabadi1344
🔺️اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است؟🟤 برادران کارامازوف را شاید بتوان عمیقترین و پیچیدهترین اثر داستایوفسکی دانست. اثری که اگر خواننده تاریخ خلق آن را نداند میتواند چنین برداشت کند که نویسنده ان را تحتتاثیر فرضیات روانکاوی فرویدی نوشته است. برداشتی که در مورد اثار روانکاوانه برخی نویسندگان دیگر مانند اشتفان تسوایگ یا آرتور شنیتسلر صادق است. اما در حقیقت این داستایوفسکی است که در این اثر و دیگر آثار خود در مقام معلمی که فروید تحتتاثیر او بوده ظاهر شده است. 🟤 اسمردیاکف در دیالوگی درخشان با ایوان او را با ضمیر پنهانش روبرو میکند. این که هم دیمیتری هم ایوان آرزوی نابودی پدر را در سرداشتند. دیمیتری آشکار و ایوان پنهان، اسمردیاکف تنها عامل اجرای تمایل آنها بود.🟤 داستایوفسکی به شکلی تلویحی به تمایلی اشاره میکند که فروید اساس فرضیه خود را بر آن بنا کرد. اسمردیاکف در حقیقت شاگرد ایوان بود. داستایوفسکی به ما میگوید رفتار اسمردیاکف نتیجه این آموزهی ایوان بود که : اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است. چند صفحه بعد در گفت و گویی که ایوان با شیطان دارد (در حقیقت بخشی از وجود خود) داستایوفسکی توضیح میدهد که برداشت اسمردیاکف یک برداشت سطحی بوده. در حقیقت او به این سوال جواب میدهد که مجاز برای چه کسی؟ :"همین که تمام انسان ها منکر خدا شوند .....انسانها متحد میشوند و از زندگی تمام چیزهای گرفتنی را میگیرند. منتها برای سعادت و لذت در دنیای حاضر. ...انسان - خدا ظهور می کند. انسان فتح طبیعت را به مدد اراده و دانش ساعت به ساعت گسترش میدهد و چنان لذتی احساس میکند که تمام رویاهای دیرینه اش در مورد لذات آسمانی جبران میشود هرکسی خواهد دانست که فانی است و مرگ را مانند هریک از خدایان با آرامش و غرور خواهد پذیرفت. غرورش به او میآموزد که گشودن لب به شکایت از کوتاهی عمر بیفایده است. و برادرش را بدون نیاز به پاداش دوست خواهد داشت. دوست داشتن برای یک دم از عمر هم بس خواهد بود. اما آگاهی از زودگذر بودنش آتش آن را تیزتر می کند. آتشی که رویاهای عشق جاودانی آن سوی گور مجال شعلهور شدن به آن نمیدهد".🟤 در این جملات، همزمان هم ابرمرد نیچه را میبینیم و هم صدای فلاسفه و نویسندگان اگزیستانسیال مثل سارتر و کامو را میشنویم. ایوان در حقیقت در این دیالوگ پرده از آن جمله خود برمی دارد که اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است. در حقیقت میگوید این انسان-خدا پس از این، افعالش به سمت قدر دانستن زندگی، همبستگی میان انسانها در جهت فتح طبیعت و چشیدن لذت حیات تا زمانی که شعله می کشد پیش می رود ولی ذهن آدمی مثل اسمردیاکف را به آشوب میکشد 🟤اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است. این ترسناک و اضطرابزا است اما در عین حال بار مسئولیت و آزادی را هم بر دوش انسان می گذارد. t.me/alifiroozabadi1344
جامعهٔ مدرن فشار زیادی بر ما وارد میکند تا همیشه شاد، موفق و مثبتاندیش باشیم. شبکههای اجتماعی سرشار از تصاویر زندگیهای بهظاهر بینقص هستند؛ زندگیهایی که با دقت و وسواس به نمایش گذاشته شدهاند. اما او نگاه واقعبینانهتری دارد. او به ما یادآوری میکند که هوش و اندیشهٔ عمیق، بیشتر از آنکه پاسخهای آسان به همراه داشته باشد، پرسشهای دشوار پیش روی انسان میگذارد. شفقت و همدلی نیز میتواند دردناک باشد، زیرا وقتی واقعاً به دیگران اهمیت میدهید، رنج آنها را نیز احساس میکنید و با سختیهایشان شریک میشوید.با این حال، این نقلقول پیام امیدبخشی نیز در خود دارد. داستایفسکی میگوید اندوه، نشانهٔ ضعف یا شکست نیست؛ بلکه میتواند نشانهٔ ذهنی اندیشمند، قلبی سرشار از همدلی و مواجههای صادقانه با پیچیدگیهای زندگی باشد.با کاوش در تاریکترین ژرفای روح انسان، ادبیات را دگرگون کرد. زندگی خود او نیز آکنده از رنج و رستگاری بود؛ زندگیای که با فقر، زندان، بیماری، اعتیاد به قمار و تراژدیهای شخصی درآمیخته بود. او هرگز از واقعیتهای تلخ زندگی روی برنگرداند، بلکه با صداقتی کمنظیر با آنها روبهرو شد. این جملهٔ مشهور او یادآور این حقیقت است که خرد و شفقت، بهایی عاطفی دارند. کسانی که عمیقتر میاندیشند و عمیقتر احساس میکنند، بیش از دیگران اندوه را تجربه میکنند، زیرا نقصها و کاستیهای جهان را روشنتر میبینند.اما داستایفسکی هرگز باور نداشت که رنج بیمعناست. از نگاه او، درد میتواند راهی به سوی همدلی، رشد اخلاقی و درکی ژرفتر از معنای انسان بودن باشد.بیش از یک قرن پس از مرگ او، سخنانش همچنان طنینانداز و الهامبخش است، زیرا حقیقتی جاودانه را بیان میکند: بزرگترین قدرت انسان، اغلب نه در گریختن از رنج، بلکه در آن است که اجازه دهد رنج، انسانیت او را عمیقتر و کاملتر سازد.t.me/alifiroozabadi1344
📎هر که او بیدارتر، پردردتر، هر که او آگاهتر رخ زردتر مولانا «رنج و درد، همواره برای ذهنی بزرگ و قلبی ژرف، اجتنابناپذیر است. به گمان من، انسانهای واقعاً بزرگ باید اندوهی بزرگ نیز بر روی زمین داشته باشند.» این نقلقول از داستایوفسکی در اثر ارزشمندش «جنایت و مکافات» است. در این جمله یکی از ایدههای فلسفیِ محوری این رمان را بیان میکند. این اثر بیش از ۱۵۰ سال پیش نوشته شده، اما همچنان به شکلی شگفتانگیز با زندگی امروز ارتباط دارد.در اینجا «ذهن بزرگ» به معنای بهرهٔ هوشی (IQ) بالا نیست، بلکه به کسی اشاره دارد که عمیق دربارهٔ زندگی میاندیشد. چنین افرادی جزئیاتی را میبینند که دیگران از آن غافلاند. آنها پیوسته دربارهٔ عدالت، اخلاق، رنج و رفتار انسان پرسش میکنند. هرچه درک و آگاهی انسان بیشتر شود، خردمندتر میشود؛ اما در عین حال ممکن است اضطراب بیشتری را نیز تجربه کند، زیرا افراد اندیشمند اغلب با مشکلاتی روبهرو میشوند که راهحل آسانی ندارند.«قلبی ژرف» نیز به قلبی سرشار از همدلی و حساسیت عاطفی اشاره دارد. چنین افرادی نهتنها درد خود، بلکه رنج دیگران را نیز با تمام وجود احساس میکنند. دلسوزی و شفقت از نظر عاطفی بسیار سنگین است، زیرا وقتی انسان تا این اندازه اهمیت میدهد، خود را در معرض ناامیدی، اندوه و شکست عاطفی قرار میدهد. هرچه انسان عمیقتر بیندیشد و عمیقتر احساس کند، احتمال تجربهٔ رنج نیز بیشتر میشود؛ زیرا آگاهی و همدلی، انسان را نسبت به واقعیتهای تلخ زندگی حساستر میسازند. 👇👇Ref: Goodreads.comt.me/alifiroozabadi1344