من دیر در اندیشه شدم و لرزیدم اما سرانجام، همان را گفتم که نخست گفته بودم: «من نمیخواهم!» آنگاه د…
انتشار: 2026/07/19 18:53 UTCدریافت: 2026/08/15 02:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:13 UTC
من دیر در اندیشه شدم و لرزیدم اما سرانجام، همان را گفتم که نخست گفته بودم: «من نمیخواهم!» آنگاه در پیرامونم قهقههای زده شد. وای که این قهقهه چهسان اندرونم را درید و دلم را شکافت! و برای آخرین بار با من گفت زرتشت میوههایت رسیدهاند، اما تو برای میوههایت رسیده نیستی.«پس باید به تنهایی خویش بازگردی، زیرا هنوز باید پخته شوی » و دیگر بار قهقههای زد و گریخت. آن گاه پیرامونم را خاموشی فرا گرفت؛ خاموشیای دو چندان. اما من بر زمین افتاده بودم و از دست و پایم عرق میچکید. اکنون شما همه چیز را شنیدهاید و میدانید که چرا باید به تنهایی خویش بازگردم. دوستان، من چیزی را از شما پنهان نداشتم. و شما این را از من شنیدید، از کسی که هنوز کم گو ترین انسان است و میخواهد که چنین باشد. (چنین گفت زرتشت ، نیچه ، آشوری)