آل عباعلیهم السلام:بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمد لله ربّ العالمين، و صلّى الله على محمّد و آله الط…
انتشار: 2026/08/05 13:32 UTCدریافت: 2026/08/13 22:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 22:00 UTC
آل عباعلیهم السلام:بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمد لله ربّ العالمين، و صلّى الله على محمّد و آله الطّاهرين، و لعنة الله على أعدائهم أجمعين.اجتهاد خلیفه (مکتب سقیفه) در سوالات از مشکلات قرآن ۱-✍ از سلیمان یسار نقل شده: مردی را که باو #صبیغ میگفتند وارد #مدینه شد و شروع کرد به پرسیدن از متشابهات قران پس عمر ابن خطاب فرستاد و او را حاضر کرد و #قبلا برای او #دو_شاخه_درخت_خرما آماده کرده بود، پس باو گفت: تو کیستی، گفت: من بنده خدا #صبیغ هستم، پس عمر یکی از آن چوب درخت خرما رابرداشت و او را زد و گفت من بنده خداعمرم، پس #آن_قدر بر سر و صورت او زدتا #خون جاری شد از سرش، پس گفت ای امیرالمومنین(امیر ا ب ن ه ها) کافیست تو را چونکه آنچه در سرم میافتم رفت (یعنی عقلم). 📝و از نافع مولای عبد الله نقل شده که: #صبیغ_عراقی از چیزهائی از قران سئوال میکرد، در مجامع مسلمین تا آنکه #وارد_مصر_شد پس #عمرو_بن_عاص(ملعون) او را فرستادپیش عمر بن خطاب و چون فرستاده عمرو بن عاص با نامه آمد و آنرا خواند، پس گفت: مردی کجاست، گفت در بار و بنه است عمر گفت: ببین اگر رفته باشد که از من بتو شکنجه دردناک خواهد رسید، پس او را آورد پس عمر گفت: #سئوال میکنی برای #فتنه_گری و فرستاد #چوبهای_تری آوردند و شروع کرد بزدن #پشت_و_کفل او پس او را ول کرد تا خوب شد #سپس_شروع کرد بزدن او تا #مجروح_شد_و_بیهوش گردید آنگاه واگذارد تا بهبودی پیدا کرد پس او را باز طلبید که #شکنجه دهد، #صبیغ گفت: اگر میخواهی مرا بکشی پس مرا بکش کشتن خوبی، و اگر میخواهی مرا مداوا کنی بخدا قسم من خوب شدم، (یعنی دیگر سوال نخواهم کرد برای هفت جدّ و آبادم بس است دیگر دنبال حقیقت نخواهم گشت)پس او را مرخص کرد که #بوطن خود عراق برگردد و بابو موسی اشعری(ملعون) نوشت: که هیچکس از مسلمین حق مجالست و رفت و آمد با او را ندارد، پس این #تنهائی_سخت_شد بر این مرد، پس ابو موسی به عمر نوشت، که این #مرد_توبه کرده و توبه اش خوبست، پس عمر نوشت: که مردم با او مجالست و رفت و آمد کنند. 📝و از سائب بن یزید نقل شده: گوید پیش عمر آمدم، و گفتند: ای امیرالمومنین: (ا ب ن ه های )ما #مردی را دیدیم که از تاویل مشکلات قران میپرسید پس عمر گفت: #بار_خدایا_مرا_مسلط بر او فرما پس در بین روز یکه عمر نشسته بود و با مردم صبحانه میخورد که #مردی آمد و بر او لباس و عمامه صفدی بود و صبر کرد تا فارغ شد، گفت: ای امیر مومنان: و الذاریات ذروا فالحاملات وقرا، پس عمر گفت: تو همان هستی(که میخواهی تفسیر یاد بگیری؟!!) و برخاست بسمت او #مچ_دستش را گرفت و مرتب او را #شلاق_زد تا عمامه از سرش افتاد و گفت: بآن کسیکه جان عمر بدست اوست اگر تو را سر تراشیده یافته بودم هر آینه سراز بدنت جدا میکردم، لباسی او را بپوشانید، و سوارش کنید بر شتری و او را بیرون کنید تا بوطنش برسانید، سپس خطیبی برخیزد و بگوید: که صبیغ علمی طلب کرد پس خطاء کرد و همواره در میان قومش سر شکسته و بدنام و درمانده شد تا هلاک شد در حالیکه او بزرگ قومش بود. و از انس روایت شده که عمر بن خطاب صبیغ کوفی را شلاق زد درباره مسئله ایکه از مشکله قرآن پرسیده بود تا خون در پشتش جاری شد. و از زهری رسیده: که عمر #شلاق زد برای زیاد پرسیدنش از حروف قرآن تا آنکه خون از پشتش جاری شد.@Aleaba 📔ترجمه الغدیر - اجتهاد عمرابن خطاب در سوالات از مشکلات قرآن - جلد ۱۲، صفحه ۱۸۶] #عمر_ابن_خطاب شناسی و دشمنی او با تفسیر و باطن قرآن* شکنجه در پاسخ سؤال علمی و تفسیر سوره والذّاریات#صبیغ در کشور مصر رفت پیش عمروعاص گفت: که من میخواهم تفسیر قرآن را علمی و باطن آن را یاد بگیرم . عمروعاص پیش خود تبسمی کرد و از تنفّر عمرابن خطاب از جوینده تفسیر و باطن قرآن و گوینده احادیث نبوی مطلع بود لذا وی را با نامه ای بسوی مدینه به جانب عمر فرستاد. و گفت:به ایشان تفسیری که خودت بلدی یاده بده😀«✍مردی از اهالی مصر #بنام_صبیغ وارد مدینه شد. او در مدینه پیوسته از مشکلات و متشابهات قرآن پرس وجو و سؤال میکرد. عمر که از آمدن او مطلع شد، دستور داد که #دو_شاخه_خرما آماده کنند و نزد او بیاورند سپس دستور داد که #صبیغ را احضار کنند و( به نگهبان دم در گفت نگذاری او فرار کند و گرنه تورا به جای او کتک خواهم زد..) عمر به او گفت: تو که هستی؟ او گفت: من بنده خدا #صبیغ هستم. عمر گفت برای چه آمده ای این همه راه از مصر: صبیغ گفت که آمده ام (از باطن قرآن تفسیر قرآن طلب علم کنم. عمرگفت کدام سوره؟! صبیغ گفت:والذّاریات.(لذا عمر می دانست در تفسیر این سوره حقّانیت امیرالمومنین امام علی علیه سلام موجود است.در همان قرآنی که مولا جمع آوری کرد و به دست این ناپاکان نداد. نکنه ضبیغ سراغ مولا امیرالمومنین علی علیه سلام برود) و عمر گفت سوال می کنی از #فتنه_گری پس آن #شاخه_درخت_خرما را برداشت و گفت:
