داستان عروس بی عشق🔞آرام بلند شدم و قدم به قدم پشت سر همایون رفتم. وقتی به انتهای پله ها ،رسیدم در اتاق همایون باز بود. همایون توی تراس رو به شهر ایستاده بود و آروم وارد تراس شدم تا منو دید، چشماش برق زد. اومد نزدیکتر به قدری بهم نزدیک شد که به دیوار پست سرم چسبیده بودم. سرشو آورد پایین حرارت نفسهاشو روی گردنم حس میکردم وبعد توی چشمام خیره شد و گفت چشماتو ببند برات یه سوپرایز دارم ....ادامه داستان ➡️ادامه داستان ➡️