#پاراگراف_روایت #معرفی_نویسندهچوب کبریتهای سوخته روی هم کپه شده بودند؛ نمیدانست این چندمین کبریت…
انتشار: 2026/08/18 07:35 UTCدریافت: 2026/08/18 22:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 22:55 UTC
#پاراگراف_روایت #معرفی_نویسندهچوب کبریتهای سوخته روی هم کپه شده بودند؛ نمیدانست این چندمین کبریت است که شعلهورشمیکند. اتاق تاریک بود. شعلهی برافروخته از سر چوب کبریت را کنار چهرهی منیره گرفت؛ چشمان گرد و خیرهاش روشن شد؛ اما چهرهی مادرش در تاریکی دیده نمیشد؛ مادرش توی قاب عکس منیره را با دست راستش بغل کرده بود. مهراب همان طور نشسته بدن استخوانیاش را پشت میز صاف کرد؛ چوب کبریتخاموش شد؛ اما او همچنان در تاریکی به قاب عکس روبهرویش خیره ماند؛ بعد فندک کنار بستهی سیگارش را برداشت و روشنش کرد.✍ #مرضیه_نوری_پور📝 #قاب_عکس#عضو_انجمن_ادبی_روایت@adabi_revayat

