غروبتــون غروب غمــهااا اَمان از این غروبها ڪه دلتنگے بے امان از آسمان آن تا خودِ خدا بالا مے رود و ابرهایِ ←غصّه را بر سر →ثانیه ها ے بے ڪسے آوار مے ڪند🍃🌺🍃
کاش عشقم به دلِ کوچکِ تو جا بشودگرهی چشمِ تو با دست دلم وا بشودکاش روزی برسد لب بنهم بر لب توو در آن لحظهیِ خوش،آخرِ دنیا بشودیا که روزی برسد پیشِ دلِ عاشقِ منرازِ چشمانِ شرابینِ تو افشا بشودکاش آخر شود این هجمهیِ غمها، پس از آنمنِ من، با منِ تو جمع شود، ما بشودکاش عشقت به دلِ واژهیِ شعرم بوزدعلتِ مستی این شاعرِ شیدا بشود🍃🌺🍃
دلواپس گذشته مباش و غمت مبادمن سالهاست هیچ نمی آورم به یادبی اعتنا شدم به جهان، بی تو آنچنانکز دیدن تو نیز نه غمگین شوم نه شادرسم این مگر نبود که گر آتشم زنیخاکستر مرا نسپاری به دست بادگفتی ببند عهد و به من اعتماد کننفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماداین زخم خورده را به ترحم نیاز نیستخیر شما رسیده به ما مرحمت زیادفاضل نظری🍃🌺🍃